تبليغاتX
قلبمو باور كن

قلبمو باور كن

اون روزگار كودكی،فصل كبوتر،شيرين ترين قصه هاست تا روز آخر
ای كودكی كاش بوی معصومت چون گل بود از دره های زندگی سوی تو پل بود.

يكی از دوستام مربی مهد كودكه كه بعلت مريضی بچه اش از من خواست برم مهد منم
كه از يطرف كوچولو ها را خيلی دوست دارم از طرف ديگه هم ،ازاينكه تو خونه بيكار نباشم
مشتاقانه پذيرفتم.
رفتنم به اونجا باعث زنده شدن خاطرات بی شماری را در ذهنم شد منو بياد كودكی های
خودم انداخت كاش هميشه كودك می مانديم و كودكی را استمرار می داديم، كودك كه باشی
هميشه در حال زندگی می كنی، نه در گذشته و نه در آينده. افسوس گذشته و نگرانی برای
آينده برات بی معناست كودك كه باشی با كوچكترين شادی به وجد می آيی و با كوچكترين
ناراحتی،غمگين می شی و می تونی با صدای بلند گريه كنی.
كودك كه باشی«دوست دارم» تكيه كلامت می شه دوست دارم را برم،دوست دارم بدوم،دوست
دارم...دوست دارم...دوست دارم...
يادمه اون موقع اينجا مهد كودك نداشت. اما مدرسه ای كه بابام اونجا تدريس می كرد روبروش
يه دبستان بود كه بيشتر اوقات منو با خودش به اونجا می بردو با كلاس اولی ها می نشستم
اون موقع تمام شناختی هم كه از مدرسه داشتم خلاصه می شد در همان لباسهای نوی مدرسه
كه به تن داشتم و همان كيف حاوی قلم و دفتر كه در دستهای كوچك خود می گرفتم
هيچ موقع روزی را كه برای اولين بار راهی خونه دوم شدم و فراموش نمی كنم انگار تموم دنيا رو
بهم داده بودن چقدر خوشحال بودم يادمه اولين سوالی كه خانم معلم ازم پرسيد اين بود كه در
آينده می خوای چيكاره شی؟ محكم و بلند گفتم؛«خانم دكتر» يادش بخير...
آره ديروز از كوچولوهای خوشكل چند تا عكس انداخته بودم كه می خواستم بذارم اينجا نتونستم
از يه استاد كمك خواستم كه فكر كنم ديروز موقعيت شو نداشتن امروز هم هر چقدر تماس گرفتم در
دسترس نبودن.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت19:36توسط صبا | |

اگه تو آسمون شی مثل پرنده ها می شم
رنگين كمون اگر بشی تو آسمون رها می شم
اگه تو مثل ماهيو آدما رو دوست نداری
من از خودت ياد می گيرم عين فرشته ها می شم
فقط بهم اشاره كن می رم تا ابرای سياه
تا خونه ستاره و پرنده های بی گناه
می رم و فرياد می زنم اون ديگه مال من شده
ای آدمای روزگار ديگه نريد سراغ ماه
تو ياد كودكيت كنی،من مثل بادبادك می شم
دنبال پروانه ها بری من خود شاپرك می شم
روز و نخواستی شب می شم واسه تو جون به لب می شم
زمين شی سياره می شم،بارون شی فواره می شم
كار بكنی خسته می شم،آروم شی، آهسته می شم
شعر و، نُت و ترانه هام همش يه جور بهانه بود
يه روز بهت گفته بودم من به تو دل بسته بودم
پناه بخوای خونه می شم، سر بذاری شونه می شم
آروم شی بی صدا می شم، نفس بخوای هوا می شم
تو عشق تو اسير می شم،بخاطر تو پير می شم
تو شطرنج زمان شاه بشی من وزير می شم
ترانه شی سازت می شم، نُت بشی آوازت می شم
اگه تو شهر قصه ها خواستی بری ميدون جنگ
تفنگ و دستم می گيرم نگفته سربازت می شم
با عشق تو ساخته شده گلخونه خاطره هام
منتظر جوابتم خدای نور و ابريشم

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت0:36توسط صبا | |

امشب می خوام برم ديدن كسی كه واسم خيلی عزيزه يه كوچولو كه دلم واسش يه ذره شده
تا يك هفته هم ديگه نمی تونم بنويسم


+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت21:2توسط صبا | |

جشن زيبای قلم پاينده باد نام نيكوی معلم زنده باد

تقديم به پدرم كه بهترين معلم زندگی ام بودند
مگر می شود برای گفتن تو از قلم وام گرفت تو خود وامدار بهترينهای زمينی و انديشه های سبز
تو جهان كوچك تفكراتم را بهاری كرده است.
امروز هر چند دير دانستم كه «توانا بود هر كه دانا بود» و تو چقدر كوشيدی كه آن روز اين را بياموزم
بار دانستم «از ماست كه بر ماست» و تو آموزاندی كه چون «روباه و كلاغ» نباشيم و«چشمه و سنگ»
را سر لوحه زندگی خود قرار دهيم و اگر فرصتی شد «دهقان فداكار» هم باشيم!
ای مهربانم كه چون كوهی استوار پشت و پناهم بودی و سايه محبتت هميشه بر سرم بوده و دست
مهربانت نوازشگر سرم و سخنان پدرانه ات مرحمی بر غم هايم.
ای روشنايی شبهای دلتنگی ام! با وجود مهربانت در تمام سالها آرامش و امنيت زندگی را برايم تضمين
كردی. اين روزگار ستم گر به پاس مهربانی هايت مُهر خط خطی خويش را بر پيشانی ات كوفته، قامت
سروگونتان هرگز گرمای تابستان را حس نمی كرد، عرق پيشانی ات را با لبخندی مهربان پاك می كردی
تا ازت درس شجاعت و صبوری بياموزم، اما اين من بودم كه ناسپاس اين همه خوبی بودم و ذره،ذره
دست رنجهايت را بر باد دادم اما باز هم بر من لبخند زدی.
كاش می توانستم با فانوس غزلهايم حجم خستگی های بی دريغ تو را بسرايم
ای عزيزترين گوهر عمر من! عبادت را از تو آموختم و از خود گذشتگی و ايمان و شجاعت را.
می دانم كه هيچ گاه نمی توانم محبت ها و فداكاری هايت را جبران كنم،می دانم كه محبت ناچيزم در
برابر اقيانوس محبت هايت هيچ است، اما بر دستان پاك و زحمتكش و پر تلاشت بوسه می زنم و قلبم
را آذين می بندم و در روز ی بنام معلم برای وجود نازنينت به جشن می نشينم.

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت1:2توسط صبا | |

هميشه عادتم بوده كه يكی،دو ساعت قبل خواب بشينم كتاب بخونم ديشب كه دنبال يه كتاب
جديد می گشتم چشمم افتاد به كتابی به اسم طالع بينی هندی هيچ وقت اعتقادی به چنين
كتابهای نداشتم اما وقتی قسمتهایی از اين كتاب و خوندم واسم خيلی جالب بود. اينكه خصو
صياتی كه برای متولدين هر ماه نوشته شده چندان هم بی ربط نيست.
مثلآ اينكه متولدين مردان تير افرادی بسيار اخمو،ترشرو،تودار،بخيل و پول دوست اند[تعجب]
تو كاراشون بسيار تيزهوش و استادند هواس شون هرگز پرت نمی شه از پرچانگی بيزارند.
اگه شما قصد داشته باشيد اوقات تلخ و اخم های بهم گره خورده شان را با مهربونی و نوازش
از هم باز كنيد،بدبينی و سردی و نامهربانی شان شما را تا حد دلخوری می آزارد، تغييرات حالت
و اخلاق متولدين اين برج به نحوی است كه سريعآ بر اطرافيانش تأثير می گذارد و موجب ناراحت
و دلخوری آنان می گردد از سوی ديگر به هنگام خوشحالی و سر حال بودن چنان است كه موجب
شادی همه میشه يه چنين خصوصياتی بالطبع اطرافيانشو بر سر دو راهی نگه می دارد كه نمی
دانند عكس العملشان بايد سرد و بی تفاوت باشد يا گرم و عاشقانه. بعد اينكه كلی از صفحاتِ
كتاب و خوندم تازه به يه قسمتش رسيدم كه نوشته بود عليرغم ظاهر پر اخم و تخم ترشرويی
كه دارند قلبی نرم و مهربان در سينه شان دارند(خدا را شكر).[لبخند]
به اين مطلب هم تأكيد شده بود؛دخترانی كه قصد ازدواج با مرد متولدين تير دارند حتمآ در مايه
جهيزيه خود يك چتر هم با خودشون ببرند.زيرا در خانه آنها هوا يك روز ابری و يك روز بارانی ست.
[خنده]و خيلی از خصوصيات ديگه كه همه شو نتونستم بنويسم.
از همه جالبتر برام اين بود كه دختران متولدين فروردين اگه كسی رو دوست داشته باشن سعی
می كنند در ابراز عشق خودشون پيشقدم شوند(چقدر پرو )[خجالت] اما تنها بدی كه داشتن اين
بود[خنده].

+نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت17:14توسط صبا | |

يك روزشاخه ای مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تكانيد به دنبال آن برگهای ضعيف
جدا شدند و آرام بر روی زمين افتادند شاخه چندين بار اين كار را با غرور خاصی تكرار
كرد تا اينكه تمام برگها جدا شدند شاخه از كارش بسيار لذت می برد. برگی سبز و
درشت به انتهای شاخه محكم چسبيده بود و همچنان از افتادن مقاومت می كرد
در اين حين باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ی
خشكی كه می رسيد آن را از بيخ جدا می كرد و با خود می برد وقتی باغبان چشمش
به آن شاخه افتاد با ديدن تنها برگ آن از قطع كردنش صرف نظر كرد. بعد از رفتن باغبان
مشاجره بين شاخه و برگ بالا گرفت و بلاخره دوباره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت
چندين بار خودش را تكاند تا اينكه به ناچار برگ با تمام مقاومتی كه از خود نشان می داد
از شاخه جدا شد و بر روی زمين قرار گرفت
ناگهان صدای برگ جوان را شنيد كه می گفت:
اگر چه به خيالت زندگی ناچيزم در دست تو بود ولی همين خيال واهی پرده ای بود بر
چشمان واقع نگرت كه فراموش كنی........
(ادامه بماند تا بعد)

+نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت0:30توسط صبا | |

می انديشم زندگی رويايست و بال و پری دارد به اندازه عشق...اما نمی دانم
اندازه عشق در زندگی چقدر است؟ در كجای زندگی است؟ دلم به حال عشق
می سوزد چرا سالهاست كسی را عاشق نديدم؟... مگر نمی دانيم برای هر
كاری عشق لازم است.
زمان می گذرد و انتهای راه می فهمی چقدر نگفته در دل باقی مانده. حرفهای
كه می توانست راهی به سوی عشق باشد.
حرفهای نا تمامی كه در كوچه های بن بست زندگی اسيرند. ناگهان لحظه غربت
می رسد و تو در ميابی كه چقدر زود دير شده
به تكاپو می افتی... در غربت بيابان در كوچ شبانه پرستوها، در لحظه وصال موج و
ساحل دنبال عشق می گردی.
هر روز دوست داشتن را به فردا می انداختی و حالا می بينی ديگر فردايی وجود ندارد
سالها چشمت را به رويش بسته بودی و نمی دانستی و يا شايد نمی فهميدی
امروز حرف حقيقت را باور میكنم... اما افسوس كه خيلی زودتر از آنچه فكر می كردم
دير شده.
اما آن كسی كه لذت يك روز زيستن و عاشق بودن را تجربه كنه، انگار كه هزار سال زيسته
و آنكه امروزش را قدر نمی دونه، هزار سال هم به كارش نمی آد
اگه بگن يكروز واسه ندگی كردن فرصت دارین اگه اعلام كنن دنيا داره تموم می شه
واسه دوستت دارم گفتن ها يعنی در آخرين لحظات تازه به اون كسی كه دوستش داريم
ابراز علاقه می كنيم در همان يكروز آشتی می كنيم و می خنديم و می بخشيم...
تازه می فهميم عاشق بوديم و نمی دونستيم... اين قدر كه غرق در زندگی بوديم
هيچوقت نه به كسی محبت كرديم و نه اجازه محبت كردن به كسی داديم.

دلم می سوزه واسه آدم هايی كه هميشه در فردا زندگی می كنن به خيال داشتن
عـــــمر نــــــوح.

+نوشته شده در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت1:53توسط صبا | |