تبليغاتX
قلبمو باور كن

قلبمو باور كن

نازَينَ روزی روشونی، ته ديل آ ؟!

روزی را آوَينَه خونی، ته ديل آ ؟!

شَو كه بَه دِ هيجيگاه ويندِ نِبو

تاريكی مينَه كَه را ويندَه نِبو

آی بشَم صبَ ستارَه بچينَم ؟

ای گييَل دِ روزی خاوی بوينَم ؟

غَم و قرسَه اسبی بار آونديمَه

ته یَ سفرَه ای دارم، دَوِنديَمه

هر چی خا بوبو، بدا بوبو، مونوم

ای گييَل دِ دردی دفتری خونوم.

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت22:22توسط صبا | |

لحظــات را گــذرانـديم كه به خوشبختـی بـرسـيم
غـافـل از اينــكه خوشـبختی هـــمان لــحظات است.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت17:39توسط صبا | |

شب خواب ديدم
خواب يك فرشته....
از او پرسيدم خدا كجاست؟
پاسخی نداد
باز پرسيدم خدا كجاست؟
جوابی نداد.
گفتم فرشته با تو هستم، خدا كجاست؟
فرشته سكوت اختيار كرد.
خسته شدم، سرم را پايين انداختم و رفتم از دست فرشته ناراحت شدم
ناگهان از خواب بيدار شدم..........
فردا شب فرشته دوباره به خوابم آمد.
گفت: تمام ديروز را دنبال بهترين جواب برای سوالت بودم
آمده ام تا پاسخ بگويم.
تو خدا را می توانی
در دستان گره خورده ی دو عاشق، در هنگام تولد كودكي از مادر، ، زير درخت نارون ببينی
و آنگاه می فهمی خداوند در تمام زيبايی ها حضور دارد.

بار پــروردگــارا ! سوگند به تمام دوستی های پــــاك، هــرگــز مـگذار كــبوتــر دو قـلب بـه
قـقـنوس آتــشين مـبدل گـردد و بـا يـك بـال بر هم زدن هــمه را به آتـش كشـاند.

شب بود روشنایی نبود حتی ستاره ای د آسمان دیده نمی شد.... ناگهان نوری چشمان عالمیان را مجذوب
خود نمود. من نفهمیدم آن نور چیست و از کجا سرچشمه می گیرد ولی هر چه ثانیه ها می گذشتند
آن نور خیره کننده تر می شد. کمی دقت کردم که ناگهان فرشتگان در میان یافتم. از آنان پرسیدم
این نو خیره کننده چیست؟ که بینا ا نابینا می کند؟
آنان گفتند فرشته ای متولد شد. متعجب باری دیگر به آسمان نگاه کردم نقاطی براق د میان چادر
سیاه شب به چشم می خود. من خیال کدم آنان ستارگانند که چشمک زنان سوسو می کنند.
اما د همان زمان بود که فرشته ای به من گفت: اینها برق چشمان اشک ریز ملائک است زیرا او را
از دست داده اند. د آن لحظه بق چشمان من نیز دست به دست آسمان داد منتهی با یک تفاوت!
آنان از نعمت از دست دادن می گیستند و من از نعمت بدست آوردن.
گل همیشه بهارم! امروز تولد آفتاب است، تولد زندگی، تولد عشق، تولد تو.
همیشه دوستت داشتم و دارم پس تا آخرین لحظه زندگیم با تو می مانم تو نیز تنهایم نذار.
با اینکه دقیقه ها فاصله بین من و توست ولی باز هم د کنار من و قلب منی. با یک قلب شاد و یک
بغل گل سرخ تولدت را عاشقانه تر از هر سال تبریک می گویم.
همیشه زنده باشی یاس خوشبوی زندگی.

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت11:4توسط صبا | |

با دو دست بادهای ساحلی
می رويم بر پهنهء آبی روان
جای پاهايم به روی ماسه ها
يك به يك با آب دريا می روند
گوش ماهی های ساحل تك به تك
همسفر با موج دريا می شوند
يادم آيد از زمان كودكی
ما كلبه ها می ساختيم
يا بروی توسنی از چوب و چرخ
تا بسوی كلبه ها می تاختيم
آنزمان با كودكان شاد شهر
پشت لنج ناخدا گم می شديم
با صدای مهربان ناخدا
دستها را پشت قايق می زديم
تق و دنگ تخته های رنگ رنگ
ناخدا را سوی ساحل می كشاند
ناخدا روی بلم يا روی لنج
جملگی را با نوازش می نشاند
لنج آبی ويژهء «تهمينه»بود
قايق نيلی برای «فاطمه»
لنجهای زرد مشكی مال من
قايق خاكی برای «راحله»
اينك از جور تبرهای زمان
تخته های قايقم بشكسته است
شيشه های كلبهء درياييم
گرد و خاك زندگی بگرفته است
آن قديمی لنجهای ساحلی
در كنار كلبه ها افتاده اند
ناخدايان بر بلمهای جديد
نامهای ديگری بنهاده اند
در فضای خاطرات كودكی
می توان بر ساحل دريا دويد
گاه با «مژگان» و گه با «آرزو»
در ميان بوته های گل خزيد
با شقايق های وحشی می توان
راز سرخ لاله ها را باز گفت
يا به زير تلی از شنهای نرم
گوش ماهی های ساحل را نهفت
می توان بر ماسه های ساحلی
يا نسيم سرد دريا آرميد
يا كه از زيبا صدفهای خموش
قصه های خوب دريا شنيد
اينك اما اين صدفهای خيال
از خروش موج دريا بی صداست
روی تفتان ماسه های سرنوشت
راستی ای ناخدا بگو لنجم كجاست؟!

+نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت15:13توسط صبا | |

گيريم كه سلام، به فرض كه حالت را بپرسم، سراغت را بگيرم، گدايت كنم، پرستشت را نقاشی
كنم، شعرت كنم، قابت كنم، كتابت كنم، وقتی آن گونه ای كه نبايد باشی هستی، چه فرقی می
كند، وقتی جواب دلم برايت تنگ شده خواهش می كنمی ست كه برای غريبه ترين رهگذرها هم
خرجش نمی كنی چه كنم؟
خوش به حال تو، كار خوب را تو می كنی. برايت مهم نيست كه وقتی تو نيستی من چه می كنم
و از نظر تو معنايی ندارد كه حتی در قالب يك جملهء ساده بگويی مراقب خودم باشم.
دختری كه نه چندان زيبا، نه چندان جذاب، نه چندان دوست داشتنی و همهء نه چندان های دنيا
ترا با نام صدا كرد. جرآتی كه پُر نورترين ستاره های كهكشان راه شيری هم ندارند.
حق با توست من بايد ثابت كنم كه ديوانگی ام از اينجا تا اقيانوس هميشه منجمد و شايد تنهای شمالی
از مجنون بيشتر است و تو اصلآ حوصلهء تماشای اين نمايش بدون پردهء آخر را نداری.
خودب حالم را می دانی چه با تشبيه، جه بی مثال، قصه می گويم بی خدت حوصله ات را سر می برم تو
كه نمی شنوی يعنی نمی خواهی كه بشنوی، اين بار هم ببخش، تولدت نزديك است بد است كه ميانه ی
ما جوری باشد كه تولد تو هم روش اثر نمی كند. باشد من پيش هر كس كه بگويی و بخواهی می گويم و
می نويسم كه بَدَم، كه تقصير من بود، كه من چو ديوانه توآم خطرناكم يعنی ممكن است دست به كارهائی
بزنم كه دور از خلق آدميزاد است و از روی هر چه كه بگويی جريمه بنويسم و می نويسم من تنبيه شدم
باور كن.
شبی كه عين هميشه عطر همزبانی ات دنيا را گيج كرده است.

+نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386ساعت0:13توسط صبا | |