تبليغاتX
قلبمو باور كن

قلبمو باور كن

بنام آنكه زندگی می بخشد تا روزی آنرا پس گيرد.

يك سلام پر رنگ و چند نقطه چين....به علامت جواب های كه هرگز ندادی و يك دقيقه سكوت!

به احترام تمام لحظه هايی كه در انتظار پاسخ تو مردنند.

با چه زبانی بگويم كه پروانهء پريشان نگاهم هنوز زير دين نيلوفری شمع مهربانيهای تُست، من التماس

كدام گلدان را بكنم كه لطافت شمعدانيهای صورتيش را به پای حقارت واژه های بی تقصيرم بريزد.

تقصير آسمان نگذار سرنوشت خودش اتفاقهای زندگيم را خط خطی كرده بود خودش هم دلش به رحم

آمده و ترا از خدا برايم امانت گرفت.

هميشه يك چكه از شب گذشته در سوال و جواب و سرزنش های نيمه شب وجدان، از خود می پرسم

كه تو چگونه مثل هيچكس نيستی.

حالا كه دارم برايت می نويسم شايد دو دست نيازمند موندن بين زمين و آسمون، اما يه دل شكسته زودتر

از اون دو تا دست، پر كشيده و رفته تا ملكوت داره واسه خوشبختی چشمای ناز اونی كه بيشتر از همه

دوستش داره دعا می كنه.

من هنوز همان دختركم كه جرقهء يك نگاتو با هزار تا دنيا عوض نمی كنم، دلم می خواد زمين و آسمون و

سياره ها و ستاره ها آورشن رو تك تك آرزوهام، اما نگاه قشنگ تو، تو مسير زندگي يه خراش كوچيكم بر

نداره، فقط دلم می خواد بگی چيكار كردم، می دونم هميشه حق با تواِ...

چون تو يه جايي خونم هميشه حق با اونيه كه خوابو ازت گرفته، بجاش عشقشو پاشيده تو سرزمين شرجی

چشات، لااقل علتشو برام بگو جون اونی كه شقايق تره، عاشق تره، اين بار بيا و محض خاطر عاشقايی

كه يه شب آفتاب نزده دل و زدن به دريای سرنوشت و واسه هميشه تو گرگ و ميش هوا گم شدن،

سكوت نكن و راستشو بهم بگو.

بخدا من می خوام دنيا نباشه اگه يه دونه مرواريد از آسمون اون چشات بريزه رو كتاب زندگيت،

تنها آرزوم اينه كه تو مسابقه سرنوشت مدال اول خوشبختی رو بندازم تو گردنت.

تو قفس دلم هنوز دو تا قناری عاشق به ياد عشقمون دارن نغمهء غم انگيزی می خونن، يه نی لبك پر

آوازهای محلی پرستوهای مهاجر فدای اولين كلامی كه واسه اين نوشته ام می دی، اگه ندی هم فدای

لحظه های سكوتت.

رفت حاجی به طواف حرم و باز آمد ، ما به قربان تو رفتيم و همانجا مانديم



+نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت10:36توسط صبا | |

راستی يادم رفت عيد بهتون تبريك بگم،عيدتون مبارك اميدوارم كه هر روزتون عيد باشه و

تو اين روز قشنگ از خدا می خوام كه تك تك تون به قشنگترين آرزوهاتون برسيد.



الهی آرزوات تو گرمای زندگی برسند و كال نمونن، الهی دس بلند نكرده، نقلای اجابت دعات بريزه

رو سر تازه عروسای دشت خوشبختی، الهی دس به خار بزنی گل بشه، الهی شمعدونيای لب

ايوون شاديت هيچ وقت تب نكنه، برگاشون بی هوا زرد نشه، الهی هر وقت خدای نكرده بغض كردی

آنی بارون بريزه و جای تو بغض آسمون بشكنه تا سبك بشی، الهی اونی كه دوسش داری، بيشتر از

تو دوست داشته باشه، بی قراريش انقدر سر به فلك بزنه كه نه غرور تو بشكنه، نه دل اون، اون وقت

اهل آسمون يه كاری كنن كه اون همونی بشه كه تو می خوای.

+نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت11:6توسط صبا | |

پرچم كمك داور سرنوشت مدتهاست به علامت در آفسايد ماندن شاديهايم بالاست.

نتيجه سرنوشت من و زمستان با هم به تساوی كشيده شده، در حقيقت بازی به نفع تو تمام شد.

تقدير،قانون گل نهائی را منحل كرد تا مبادا تو با گل لبخندت دروازهء سكوت مرا بشكنی. سرنوشت حتی

ثانيه ای وقت اضافی برای باز پس گرفتن انتقامم از غم تو منظور نكرد. قلب من بيشترين گل را از تو خورد.

تو دروازهء قلبم را با مهارتی عجيب گشودی و ترجيح دادی كه دروازهء سكوتم همچنان بسته بماند.

شنيدم كه تكل از پشت كارت قرمز دارد، نمی دانم آن زمانی كه سرنوشت به تنها بخش باقی مانده

از آرزوهای من پشت پا زد، داورها كجا بودند؟ هيچ كس حتی كارت زرد نشانش نداد، چرا هيچ داوری

خطاهای سرنوشت را نمی بيند. سكوت تو خطای مسلمی است كه پنالتی دارد، غمت آرزوهايم را درو

كرد، مدتهاست كه تو دفاع آخر يا همان عقل مرا به شدت مصدوم كرده ای، ياد تو دائم با ضربه های آزاد

درست كنار دروازه های قلبم آتش به جانم می زند. حقآ كه.... دروازهء خود را بستی و نقطه ضعف دل

رسوای مرا يافتی، قضيه يه كرنر ساده نيست، تو از همه طرف به من گل زدی، درد دل هايم را به اوت نزن

به خدا اينها شوت های هوايی يك نفس نيستند، ضد حمله هم نيستند كه دفعشان كنی، نگذار كه فراق

تو در همين بازی نخست از دور شركت كنندگان در مسابقه زندگی جام پيكار حذفم كند، تو چه آسان مرا

از اوج جدول آرامش به دسته آخر دلواپسی فرستادی من فقط از تو گل خوردم، حالا كه دركم می كنی با

مهربانيت برايم از تقدير، آوانتاژ بگير، ياد تو در بين نود دقيقه صبوری و تحمل هم رهايم نمی كند، تو را به

خدا تجديد نظر كن،تو ديگر كارت قرمز نشانم نده، كسی كه خودش يك كارت زرد هم ندارد گمان نمی كنم

به كسی كه خطايش ديوانگی اوست قرمز نشان دهد.

+نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت10:42توسط صبا | |

در افق چشم هايم، در سايه سار عشق، لابه لای بهترين طلوع به دنبال چشمان تو می گردم

در آسمان چشم هايم به دنبال ماه نابی می گردم كه با خورشيد عشق به آن نوری دوباره دادم

گل احساس من! هنوز نمی دانم چرا رفتی. نمی دانم به كدام دل سفر كرده ای،قلبم حضور تو را

فرياد می زند. كاش صدايش را می شنيدی و می گفتی در كدامين چشم نهفته ای؟

چشمانم آنقدر گريستند تا تو را در اشك های خود يافتند. اما تو ديگر نيستی چرا كه اشكی هم نمانده

است و من كه از لبخندهايت شعر سرودم و بيت، بيت آن را از بر كردم. لحظه، لحظه نگاهت را قاب گرفته

و آن را به ديدگانم هديه داده ام. برای ديدارت روزها را می شمارم. در كنج دل با شاخه ای گل رُز، با بوی

انتظار، زير درخت عشق انتظارت را می كشم.

--حسرت زده ترين ديوانه ات
----------------------------------رقــــيه
--------------------------------------دوشنبه 84/2/5 ساعت 2:25
----------------------------------------------------------------------------خوابگاه الـــــزهـــــرا

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت17:39توسط صبا | |

چند روز پيش به طور اتفاقی به يك شركت خصوصی فنی مهندسی كه جهت كارای كامپيوتری شون
به يك نفر نياز داشتن برخوردم كه لازم دونستم برم اونجا و شرايط كاريشونو بپرسم.
وقتی وارد اونجا شدم. خانم منشی شرايط شو گفتن و يه فرم دادن كه پرش كنم ولی من هنوز تصميم
نگرفته بودم كه گفت حالا فرم و پر كنيد تا بعد در موردش فكر كنيد. منم فرم و پر كردم و دادم دستش.
وقتی جريان و تو خونه مطرح كردم انگار هيچكدوم راضی نبودن اما بابام بعد يه بررسی كوچيك و شناختی
كه از پرسنل شركت بدست آورده بود گفت: هر چی خودت خواستی از نظر من مشكلی نداره اما داداش
حميدم كه از لحن گفتنش مشخص بود كه راضی نيست گفت: من اگه جات بودم با اين شرايطی كه
می گی قبول نمی كردم شرايطشم اين بود كه يه قرداد شش ماهه، كارش هم دو شيفته بود با يه
حقوق نه چندان زياد.
منم ديگه زياد جديش نگرفتم. تا اينكه خانم منشی امروز صبح زنگ زدن كه شما پذيرفته شدين.
تو رو خدا می بينی چيزی را كه نخوای زود می توني بدستش بياری در عوض چيزی رو كه دوست
داشته باشی هر چقدر هم دنبالش بری اون ازت فرار می كنه.
حالا موندم كه چيكار كنم از يه طرف مي گم كه برم حداقل يه سرگرمی میشه از طرف ديگه هم چون قرار
دادش شش ماهه است و كارشم تو دو شيفتهء مي ترسم واسم مشكل باشه. كاش كه اون فرم و
پر نمی كردم. تا دو روز هم بهم وقت داده كه فكرامو بكنم .تو دوراهی‌موندم نمی دونم چيكار كنم.

+نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت12:13توسط صبا | |