تبليغاتX
قلبمو باور كن

قلبمو باور كن

امشب می خواهم در خيابان خلوت خيالم قدم بزنم و برم يه جای خيلی قشنگ، مسير مستقيم خيابون را

ادامه میدم خوب می دونم واسه چی اين راه رو می رم ولی جرآت نگاه كردن رو ندارم قدمهام رو آروم،آروم

برميدارم.... ناگهان يه جايی میرسم كه جاده تموم ميشه بعد آروم، آروم سرم رو بلند می كنم و دستم رو

روی سينه ام می گذارم و می گم.

السلام عليك يا غريب و الغربا عليه السلام

سلام امام رضا! منو كه يادته! آخرين باری كه پيشت بودم يادت می ياد؟ داشتم باهات خداحافظی

می كردم، اما بغض پنهانی كه راه نفسم و بسته بود يهو اشكهامو سرازير كرد و نتونستم باهات

خداحافظی كنم يادته؟

من برگشتم!

امام رضا نگام كن... ببين چقدر تشنه ام، چقدر خسته ام،از راه يقين دورم. خورشيد هست و من

كورم...آخه دلت راضی میشه امام رضا؟ می دونم! داری امتحانم می كنی

اما خودت می دونی كه شاگرد خوبی نيستم، می دونی كه مردودم.

می دونم امشب خيلی سرت شلوغه ام می خوام باهام حرف بزنی.امشب اومدم كه دستهای

بی نصيبم را به سوی تو دراز كنم. يقين دارم كه دست های ناتوانم را به گرمی خواهی فشرد.

يا امام رضا!بگو من كيستم؟ چرا من كوله باری از عشق و محبت را در كوره راه زندگی به دوش

می گيرم؟ اين دل از من غريب چه می خواهد؟

اصلآ اين كوله بار خطا و فراموشی رو پشتم می بينی؟ ميبينی چقدر آدم بدقولی هستم.

میبينی چقدر از اون چيزی كه تو دوست داری دورم....

امام رضا يادته اون شب توی صحن گوهرشاد چشم به گنبد طلاييت دوختم و گفتم بگو كه

سفارش دعاهام رو پيش خدا می كنی... اما حالا من بازم اينجام.....

جانا بجوار شه دين جای تو خاليست     در جنت فردوس برين جای تو خاليست

هر دم كه زيارت بنمايم كنمت ياد         حيفكه در اين قبه طلا جای تو خاليست

اندر حرم ايوان طلا ياد تو كردم              در نزد غريب الغربا جای تو خاليست.

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت22:17توسط صبا | |

در حيرتم از مرام اين مردم پست    ‌ اين طايفهء زنده كش و مرده پرست

مرگ يعنی كه جسمی با چشم های بسته و قلب خاموش را توی يك جعبه چوبی تا زير زمين

بدرقه می كنند و بعد اشك و خاك رويش می ريزند تا آرام بگيرد و خودشان هم تا چند روز سياه

می پوشند و اشك می نوشند و دسته گلی با روبان مشكی پرپر می كنند و نام آن جسم را فرياد

می زنند و فريادشان عين انعكاس صدا در كوه می شود و بعد چشم باز می كنند و می بينند

يكسال از كوچ آن جسم گذشته است و بايد بروند و وانمود كنند هنوز غمگينند اما با خودشان به

اين نتيجهء تلخ می رسند كه ياد او را همرا با جسمش زير يك عالم خاك سرد پنهان كرده اند.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت21:17توسط صبا | |

روزگار،روزگار باز داری چوب لای چرخم می ذاری

روزگار باز داری سـر به سـر اوقات تلخم می ذاری.


+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت17:52توسط صبا | |

خيلی حرفها تو سينه ام هست كه سعی می كنم جمع و جورشون كنم و بنويسم اما چيزهای تو

زندگی هست كه هميشه قلم رو برام سنگين می كنه و اجازه نوشتن نميده. بازی با واژه ها برای

يه نويسنده هر چند مبتدی و كم تجربه_اونقدر مشكل نيست. اما تا درد درون واژه ها و كلمات، درك

نشن هيچ شعر و قصه و تحليل و نقد و تفسيری ارزش اجتماعی نداره گرچه ممكنه ارزش ادبی داشته

باشد.

می دونی! وقتی دفتر زندگي تو ورق می زنی، گاهی وقتها فقط برگهای سياه و خط خطی و پر از

اشتباه می بينی. گاهی وقتها هم برگهای رنگارنگ و پر از خاطره های شاد، توی بعضی صفحه ها

پاورقی های هست. يه چيزای كه نمی خواستی توی ذهنت حك بشه اما فكر می كردی اونها هم

جزو جدانشدنی خاطرات هستن.بعضی صفحات هم كاملآ خالی هستن. چيزای ازشون به ياد نمی-

آری، روزهای بی خاطره!

با خودت فكر می كنی كه ای كاش فلان اتفاق توی زندگيم نيفتاده بود، يا كاش برای رسيدن به اون

آرزوم بيشتر تلاش می كردم، كاش با اون مهربانتر بودم و زود از كوره در نمی رفتم، كاش اونم منو درك

می كردو منو می فهميد، كاش عمرم را به پای اين موضوع تلف نمی كردم ،كاش، كاش، كاش.....

وقتی به خودت برمی گردی ميبينی، ساعت از نيمه شبِ زندگی گذشته و ارقامی كه سالهای عمر

را نشان می دهند در اين "ای كاش" ها موندن شايد هم بيشتر!....

+نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت10:53توسط صبا | |

خانه ات سرد است! خورشيدی در پاكت می گذارم و برايت پست می كنم

ستاره ای كوچك در كلمه ای بگذار و به آسمانم روانه كن. بسيار تاريكم.

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت15:40توسط صبا | |