تبليغاتX
قلبمو باور كن

قلبمو باور كن

نه خيال فردا را خواهم؛ نه توبه ی امروز را و نه گناه ديروز را

نه گذر لحظه، نه بازی های زمانه؛ هيچكدام مرا نشكست

اما باز ميگويند مجرمم چرا؟

راستی مسافر

دستانم با چند دكمه پيراهنت عجين شد؟

پاهايم چند آرزويت را له كرد؟

چشمانم چند خوابت ا آشفته كرده؟

راستی مسافر: وقتی زير شلاق درد بودی

چند باده به سلامتی من نوشيدی؟

چند بوسهء گل پرپرت شد؟

راستی: وقتی سكوت بود و انتظار

چند بار به حرمت ديروز آه كشيدی؟

راستی....

آن كه ديروز مشتاق بود به گناه تو محتاج شد!

تو كه ديروز محتاج بودی....

به كدامين گناهم مشتاق نيستی؟

شايد به گناه التهاب ديروز و احتياج امروز...

می دانم كه بر لبم فردا را خواندی....

پس شايد به گناه فردا! شايد!

مسافر من هيچ نگفت نگاهم كرد و نگاهش كردم/ مثل هميشه

و بی اختيار اين جملات بر زبانم جاری شد

به كوچه های سرد دلتنگی

به ديوارهای بلند عادت

به لحظه های انتظار

به قلب ناآرام بی قرار

به چشمان هميشه خيس

به قلب های شكسته/به سادگی/به عشق/ به من لعنت

__________________________________________________________

خدايا شركم را به يكتاييت، ضعفم را به قدرتت ، جهلم را به علمت ، حماقتم را به حكمتت ،

گناهانم را به رحمتت ، عصيانم را به عزتت ، تيرگی دلم را به نورت ، بی حرمتيهايم را به قداستت

تنگ دستی و بخلم را به كرمت و نا سپاسی هايم را به لطفت ببخش.

دوستان عزيزم...
در اين روز چشمهای بارانی و قلبهای آسمانی ما رو هم از دعای خير بی نصيب نگذاريد.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت17:58توسط صبا | |

من؟
خوبم...حوصله دارم... تنبل شدم...الكی خوشم...اينروزا سرم شلوغه... زيادی فكر می كنم...
گاهی دلتنگ میشم... كتاب می خونم....خوشحالم!!!

و تمام اين چكه چكه بهانه هايت را محض خاطر اين می دانم كه شايد من لياقتت را ندارم.

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت15:52توسط صبا | |

می‌ دانم پرسيدن ممنوع است و آشفتن جرم.

+نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت12:45توسط صبا | |

نام تو آرامه ی جان من است
نامه ی تو خط امان من است
ای نگـهت خواســـتگه آفتـــاب
بر من ظلمت زده يك شب بتاب
پرده برانداز به چشـــــم تــــرم
تا بتـــوانم به رخت بـــــنگرم
ای نفست ياد و مــددكار مــا
كی و كجــا وعده ی ديـــدار ما؟؟

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت19:30توسط صبا | |

 مغرورانه اشك ريختيم،مغرورانه سكوت كرديم،مغرورانه التماس كرديم،
 و مغرورانه از هم گريختيم.
 غرور هديه شيطان بود و عشق هديه خداوند.
 هديه شيطان را بر هم تقديم كرديم و هديه خداوند را از هم پنهان كرديم.
 

+نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت19:2توسط صبا | |

من تمنا كردم كه تو با من باشی

 تو به من گفتی: هرگز، هرگز

 و مرا غـصه اين هرگز.....

    «حــميد مـــصدق»

+نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت22:15توسط صبا | |