تبليغاتX
قلبمو باور كن

قلبمو باور كن

چند شب پيش خوابشو ديدم، يه گوشه تنها نشسته بود رفتم به طرفش بهش كه نزديك شدم سلام
كردم سلاممو با يك واژه رسمی كه هرگز طعم آشنايي نداشت پاسخ داد، ديگه قبول كرده بودم كه من 
يك غريبه ام برای او، بعد حالشو پرسيدم: كه خيلی سرد و بی روح جواب داد؛ "ممنون"
گفتم وای چقدر سرد جوابمو دادی از سردی جوابت قنديل بستم ابروهاشو بهم نزديك كرد و گفت ببخشيد
خانم! بايد چه جوری جوابتو می دادم، از نگاهش ترسيدم اما به روی خودم نياوردم و گفتم: خوب يه ذره
مهربونتر بخدا چيزی ازت كم نمی شه.
سكوت حاكم بود... بعد بلند شد و گفت من كار دارم بايد برم، با من كاری داشتيد؟
نمی دونستم بايد چی بگم كه يهو از دهنم در رفت كه آره كارت داشتم، گفت خوب كارتو بگو، چيكارم داشتی؟
گفتم كه اومدم بهت بگم كه خيلی بی انصافی! همين
خيلی رسمی گفت می شه بگيد چرا؟
پرده حرير شرممو زدم كنار و با تمام احساسم براش تعريف كردم،از خودش از بی محلی هاش، از نازهای
بدون نيازش...گفتم گل رُز 88 يادته! چند بار به اونجا اومدی و سر زدی اما از وقتی كه فهميدی واسه منه
ديگه گذرت هم به اونجا نيفتاد، يعنی اينقدر از من متنفر بودی! من كه اگه از كسی خوشم نياد اينجوری
جوابشو می دم، گاهی اوقات واست پيغام می ذاشتم با اينكه می دونستم كه می دونی منم اما سر
بالا جواب می دادی...خواستم فكر نكنی هر كس چيزی نمی گويد معنايش اين است كه نمی داند، نگفتن
دليل بر نبودن نيست...
بعد يك لحظه سكوت نگام كرد و گفت: از من چيزی شنيدی، من چيزی بهتون گفتم، يا اينكه قبلآ باهات
ارتباط داشتم و خودم بی خبرم!
يه لحظه تمام پيرامونم از حركت ايستاد از تمام جسمم متنفر شدم مثل لاشه ی مرده ای كه بوی گند
می داد فرق من با مرده داشتن روحی شاكی در بدنی ضعيف بود.
خدايا! يعنی انسان می تونه اينقدر سنگ باشه كه حتی مراعات حال طرف مقابل خودشو نكنه..نه اون
چيزی‌نگفته بود اما من كه گفته بودم...من اونو بزرگ جلوه دادم من بلندش كردم اما او به عمد يا به سهو
مرا از بلندی پرتاب كرد يا آنكه صدای سقوطی بشنود يا شايد هم شنيد و به روی خودش نياورد، من
روشنش كردم اما اون خاموشی ام را جشن گرفت.ديگه چاره ای جز بستن چشمانم و تحمل جسم
غمگين خود در كنار او را نداشتم...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت17:46توسط صبا | |

امشب اومده بودم كه اين وبلاگ و حذفش كنم اما وقتی چند تا از پستها رو خوندم دلم نيومد
نمی دونم چرا اما احساس كردم خيلی اين نوشته هامو دوست دارم هر كدومش واسم كلی
حرف دارند.
اما واقعآ ديگه دليلی ندارم كه بمونم....ديگه واسه كی؟....واسه چی؟
كسی كه واسه ارزشهای من ارزش قائل نيست!
كسی‌كه باهام صادق نيست!
كسی كه دنبال بهونست از اول هم مال من نبوده!
اگه قراره فردا بره
همين الان بره خيلی بهتره.

+نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت23:30توسط صبا | |