تبليغاتX
قلبمو باور كن

قلبمو باور كن

خدايا!
مگذار دعا كنم
كه مرا از دشواری ها و خطرهای زندگی
مــصون داری
بلكه دعا كنم تا در رويارويی با آنها
بی باك و شجاع باشم،
مگذار از تو بخواهم
درد مـرا تسكين دهی،
بلكه توان چيرگی بر آن را به من ببخشی.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت21:34توسط صبا | |

ايستادم توی ساحل و به موج های دريا نگاه می كنم! قطره های بارون آروم آروم به تنم برخورد
می كنن و سرمای عميقی تا عمق وجودم نفوذ می كنه و بدنم می لرزه مثل وقت های كــــه
تنهايی بهم نفوذ می كنه و حس بدی پيدا می كنم. يه نيروی من و می كشه طرف دريا اما
ترس نمی ذاره! برای يه لحظه دلم می خواد مثل اون بطری خالی نوشابه باشم كــه روی آب
غوطه وره و غرق نمی شه! اما خوب كه نگاش می كنم دلم براش می سوزه! كافيه يه سنگ
ببنم بهش و براش يه لنگر درست كنم! موج های خشمگين ميان و خودشونو می كوبن بــــه
ساحل حتی ماهی های كوچيك را می بينم كه موج پرتاب شون كرده بيرون و دريا پس شون
نگرفته! اما من هنوز اون وسطم! نه عقب می رم نه جلو و نه غرق می شم! مدام بدون هيچ
نتيجه ای همون جا كه هستم می مونم و تا آخر عمر بی هدف بالا و پايين می رم و آخـــرش
هيچی!
تا حالا فكر كردی خيلی از ماها هم همين طوری مثل اين بطری خالی تو اين دريای زندگــــی
غوطه ور و بی هدف شب و روز رو می گذرونيم و نه می رسيم و نه دل می كنيم؟ قصه زندگيه
چندتامون همينه و اسمشو گذاشتيم سرنوشت؟
كاش می شد برسم به ساحل! كاش من  هم می شدم نامه بر و اميد يه آدم! آدمی كه دلش
می خواد من برسم به ساحل! كاش لنگر خواب و نخوت رو باز می كردم  و خودمو می سپردم
به دست موج های عاشقی!
هر چند كه ممكنه مثل ماهی های كوچولو، رو سنگ ها جون بدم و يا مثل گوش فيل ها و صدف-
ها خرد بشم اما حتی اگر تبديل بشم به شن، احساس بهتری از غـــوطه ور موندن تا ابـــد دارم!
حاضری اين لنگر رو باز كنم؟

+نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت23:26توسط صبا | |

به تماشا سوگند
و به آغــاز كلام
و به پرواز كبوتر از ذهن
واژه ای در قفس است
اهــل......هستم
سر و وضعم بد نيست
سر سوزن عقلی و دلی پر حسرت
دوستانی دارم، تلختر از برگ درخت
و من، خسته تر از يك حلزون
مسجدی داريم كه در اين نزديكی ست
ته آن گلخانه..
قبله ام دريا
جانمازم تن سبز جنگل
من وضو بر لب جو می گيرم
درد سرها دارم چه كنم می سازم!
آبها گل شده است
همه جا پر شده است
همه سر در لاك خوداند.
من پر از بهت سؤال
من به هيچ نزديكم
هر كجا هستم باشم
جنگل و دريايش،
مردمش مال من است
چه اهميت دارد اگر
محلی نگذارند به من بعضی ها
چه اهميت دارد اگر دستهايم تنهاست
چه اهميت دارد....
چشمها را بايد شست
جور ديگر بايد ديد
واژه را از قفس آزاد نمود
باور كن وقت فرياد شده

+نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت18:22توسط صبا | |

باران بند آمد اما خونِ دل من نه، هم چنان سدها را می شكند و می تازد و پيش می رود،
هيچ شريانی جـلودار جريانش نيست و اين ها هيچكدام دستِ من نيست.
تقصير كه نه، كار دستِ هنرمنديست كه مدام طوفان خلق می كند و ناز می بافد و جنون
مرا پُررنگ تر می كند و داغ مـــرا ارغــوانی..

+نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت11:59توسط صبا | |