تبليغاتX
قلبمو باور كن

قلبمو باور كن

خسته ام
از روزهای بی تو
از پياده در باران بی چتر بودنت
از هر آنچه نامش جز تو باشد

مرا هم ببر آشنای شب و اشك
به آنجا كه دل ها فقط رو به نور است
به آنجا كه سايه فقط بال عشق است
به جايی كه تنهاييش بی عبور است

مرا هم ببر با خودت نازنينم
به جايی كه جز نوبهاران ندارد
همان كلبه ی كوچك و ساده ای كه
بهشت است و نامی به جز آن ندارد

رهايم كن از ترس شبهای بی تو
به جايی كه خورشيد و ماهم تو باشی
همانجا كه تا آخرين روز دنيا
بمانی، فقط تكيه گاهم تو باشی

می دانم
قطره قطره
از چشمت افتاده ام
به همان گناهِ تكراری
تو اول گاز زدی يا من
اين سيب سرخ نبايد را
چه فرقی می كند شاعر؟
اما
كال ترين ميوه ی اين حادثه
باور توست
كه تكه تكه كرد
روياهای ناتمام بودنم را
در آبی نگاهت
خانه ام
انتهای بی چراغ ترين
كوچه های دلتنگی بود
نازنينم!
چه بگويم؟
وقتی كه دری
به رويم باز نگذاشته ای
                         چه بگويم
                               چه بگويم
                                       چه بگويم
                                                   ......

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت16:36توسط صبا | |

دامنه لغت كوتاه است و هيجان ضمير بی پايان و عبارات ناتوان از بيان احساسات. هر آندم كه زبانم از 
ناگفته ها خموش ماند و دستانم در آغاز نگارش بــــاز ايستاد تو خود اسرار ناگفته ام بدان و بخوان.

چه غريبی ای دل
چه غريبانه شكستی ای دل
غم صد سال كنون همره توست
به كجا می روی ای دل.

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت22:59توسط صبا | |

اگر از دوری ره می ترسی چلچراغ نگه ام را به تو خواهم بخشيد
روشنايی های تنم را كه نشان از سحرند را به تو خواهم بخشيد
دستهايم كه پلی روی زمان می بندند
و به كوهتاترين فاصله من را به تو می پيوندند را به تو خواهم بخشيد
اگر از زمزمه ها اگر از حرف كسان می ترسی
من تو را در تن خويش در همه ذره ذرات وجودم محو و گم خواهم كرد
بی بهانه به تو خواهم پيوست
تو بيا يا بگو كه اگر گفتنت دير شود بخدا قصه پوچی باشد
ترا ای همه خوبم تا دم مرگ نخواهم بخشـــيد.

+نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت20:6توسط صبا | |

دوست داشتنت جرآت می خواهد...جرآتم را گم كرده ام....شايد جايی در پيچ بالادست خيابان
آنرا جا گذاشتم..برای دوست داشتنت كم آورده ام احساس می كنم تمام لحظات عاشقيم از
من باج می خواهند...تو خوب می دانی كه تمام جسارتم را هم خرج كرده ام...ببين! مهم نيست
كه حادثه ها چگونه از پی هم قطار می شوند، مهم اينست كه سوزن بان خوبــــی باشی.....
مهم اينست هيچ حادثه ای را به اميد سرنوشت وانگذاری...برای ترميم روحم فقط تو می توانـــی
كمكم كنی. از من دريغ نكن............................................................................................
خواهش می كنم به آرامش دعوتم نكن كه كالای ناياب اين آشفته بازار اين روزهای من است..از
تو می خواهم از لاكت بيايی بيرون و بگذاری تا زير بارون با هم خيس بشيم....

+نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت19:50توسط صبا | |