حرف را بايد زد ! درد را بايد گفت ! سخن از مهر من و جور تو نيست سخن از متلاشی شدن دوستی است و عبث بودن پندار سروآور مهر... آشنايی با شور ؟ و جدايی با درد ؟ و نشستن در بهت فراموشی يا غرق غرور....؟!!! "حميد مصدق"اين روزها كه می گذرد هر روز ...
+نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت22:54توسط صبا | | قاصـــدك قاصدك را ترانه ای خواندمندانستم چه بود ؟چرا پرواز پرپر دستهای زمان خبر به دوش و تنهاسپيد ، سبك..برف زمستانبا زنجير هم پرواز می كنی ؟از حنجره فرياد می زنی ؟ قاصدكتو كيستی ؟مظهر چيستی ؟.....رازیيك فريادچرا خاموش ؟می خواستم همسفر بالهايت شوممی توانم ؟ +نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت9:56توسط صبا | | از نجوای شبانه..... خدايا...!تو اين وقت شب ايستاده ام زير آسمون تو كه عكس سوسویستاره هاش تو دريای چشمام افتاده.دودل بودم كه بيام يا نه...يه دلمو گذاشتم اون پايين . پايين پاييناما اون يكی دلمو كه مهرش كردند برای ورود به حريم كبريائيت ،گرفتم لابه لای انگشتام..می بينی تپش تند و يكنواختش رو...؟!ای عزيز من..!حالا ايستاده ام اينجا...زير آسمون زيبای تو و می دونم حتی اگرآهسته تر از بال زدن سنجاقك ها از ته دلم به تو سلام كنممی شنوی كه جوابمو بدی... و همينبرای من كافيه..!حال بگذار آغاز كنم مثنوی گريستن را....بگذا بگم اون پايين وقتی يه قدم از تو فاصله می گيرم گلدون احساسمچه قدر زود پژمرده می شه.. خشك می شه...بگذار اعتراف كنم به درازای اون روزهايی كه بين چشمهای من و نمنمدلگير بارونت فاصله می افتاد..بذار اعتراف كنم به روزهايی كه از سجاده سبز تو فاصله می گرفتمبذار اعتراف كنم به اون روزهايی كه خواب غفلت نمی ذاشتبگم...خدايا...!نجوای شبانه منو بشنو كه به تو محتاجم... خدايا...!به درگاهت آمده ام و فقر و بينوايی ام را نزد تو آورده ام..بيش از آنچه به طاعت خود اميدوار باشم به آمرزش تو اميد بسته امچرا كه آمرزش و مهربانی تو از گناهان من بيشتر است.. ای عزيز من..!ای مهربان من. . ! ای خدای خوب من ..!حال نگاه كن به دست تمنايی كه قلب چاك خورده ام را به توپيش كش می كند. . من به تو محتاجم. .من به تو محتاجم. . .! +نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت21:22توسط صبا | | گو تو به من راز دلت تـــا بـكشم نــاز دلتمحرم اســـرار توام همجنس از آب و گلتدرد و غم دوری تو منزل به منزل می كشــمشهره ی عشاق توام وز زهر فرقت میچشم. +نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت18:39توسط صبا | |
قاصـــدك
قاصدك را ترانه ای خواندمندانستم چه بود ؟چرا پرواز پرپر دستهای زمان خبر به دوش و تنهاسپيد ، سبك..برف زمستانبا زنجير هم پرواز می كنی ؟از حنجره فرياد می زنی ؟ قاصدكتو كيستی ؟مظهر چيستی ؟.....رازیيك فريادچرا خاموش ؟می خواستم همسفر بالهايت شوممی توانم ؟
+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت9:56توسط صبا | | از نجوای شبانه..... خدايا...!تو اين وقت شب ايستاده ام زير آسمون تو كه عكس سوسویستاره هاش تو دريای چشمام افتاده.دودل بودم كه بيام يا نه...يه دلمو گذاشتم اون پايين . پايين پاييناما اون يكی دلمو كه مهرش كردند برای ورود به حريم كبريائيت ،گرفتم لابه لای انگشتام..می بينی تپش تند و يكنواختش رو...؟!ای عزيز من..!حالا ايستاده ام اينجا...زير آسمون زيبای تو و می دونم حتی اگرآهسته تر از بال زدن سنجاقك ها از ته دلم به تو سلام كنممی شنوی كه جوابمو بدی... و همينبرای من كافيه..!حال بگذار آغاز كنم مثنوی گريستن را....بگذا بگم اون پايين وقتی يه قدم از تو فاصله می گيرم گلدون احساسمچه قدر زود پژمرده می شه.. خشك می شه...بگذار اعتراف كنم به درازای اون روزهايی كه بين چشمهای من و نمنمدلگير بارونت فاصله می افتاد..بذار اعتراف كنم به روزهايی كه از سجاده سبز تو فاصله می گرفتمبذار اعتراف كنم به اون روزهايی كه خواب غفلت نمی ذاشتبگم...خدايا...!نجوای شبانه منو بشنو كه به تو محتاجم... خدايا...!به درگاهت آمده ام و فقر و بينوايی ام را نزد تو آورده ام..بيش از آنچه به طاعت خود اميدوار باشم به آمرزش تو اميد بسته امچرا كه آمرزش و مهربانی تو از گناهان من بيشتر است.. ای عزيز من..!ای مهربان من. . ! ای خدای خوب من ..!حال نگاه كن به دست تمنايی كه قلب چاك خورده ام را به توپيش كش می كند. . من به تو محتاجم. .من به تو محتاجم. . .! +نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت21:22توسط صبا | | گو تو به من راز دلت تـــا بـكشم نــاز دلتمحرم اســـرار توام همجنس از آب و گلتدرد و غم دوری تو منزل به منزل می كشــمشهره ی عشاق توام وز زهر فرقت میچشم. +نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت18:39توسط صبا | |
از نجوای شبانه.....
خدايا...!تو اين وقت شب ايستاده ام زير آسمون تو كه عكس سوسویستاره هاش تو دريای چشمام افتاده.دودل بودم كه بيام يا نه...يه دلمو گذاشتم اون پايين . پايين پاييناما اون يكی دلمو كه مهرش كردند برای ورود به حريم كبريائيت ،گرفتم لابه لای انگشتام..می بينی تپش تند و يكنواختش رو...؟!ای عزيز من..!حالا ايستاده ام اينجا...زير آسمون زيبای تو و می دونم حتی اگرآهسته تر از بال زدن سنجاقك ها از ته دلم به تو سلام كنممی شنوی كه جوابمو بدی... و همينبرای من كافيه..!حال بگذار آغاز كنم مثنوی گريستن را....بگذا بگم اون پايين وقتی يه قدم از تو فاصله می گيرم گلدون احساسمچه قدر زود پژمرده می شه.. خشك می شه...بگذار اعتراف كنم به درازای اون روزهايی كه بين چشمهای من و نمنمدلگير بارونت فاصله می افتاد..بذار اعتراف كنم به روزهايی كه از سجاده سبز تو فاصله می گرفتمبذار اعتراف كنم به اون روزهايی كه خواب غفلت نمی ذاشتبگم...خدايا...!نجوای شبانه منو بشنو كه به تو محتاجم... خدايا...!به درگاهت آمده ام و فقر و بينوايی ام را نزد تو آورده ام..بيش از آنچه به طاعت خود اميدوار باشم به آمرزش تو اميد بسته امچرا كه آمرزش و مهربانی تو از گناهان من بيشتر است.. ای عزيز من..!ای مهربان من. . ! ای خدای خوب من ..!حال نگاه كن به دست تمنايی كه قلب چاك خورده ام را به توپيش كش می كند. . من به تو محتاجم. .من به تو محتاجم. . .!
+نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت21:22توسط صبا | | گو تو به من راز دلت تـــا بـكشم نــاز دلتمحرم اســـرار توام همجنس از آب و گلتدرد و غم دوری تو منزل به منزل می كشــمشهره ی عشاق توام وز زهر فرقت میچشم. +نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت18:39توسط صبا | |
گو تو به من راز دلت تـــا بـكشم نــاز دلتمحرم اســـرار توام همجنس از آب و گلتدرد و غم دوری تو منزل به منزل می كشــمشهره ی عشاق توام وز زهر فرقت میچشم.
+نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت18:39توسط صبا | |
ای کاش می شد فهمید دردل آسمان چه می گذردکه امشب با ناله ای بغض آلودبر دیار این دل خستهاشک می ریزد
قطره قاصدك رويای آرزوها سار تنها قالب های نایت اسکین کاربران آنلاین: بازديدها : Design by : Night Skin