تبليغاتX
قلبمو باور كن

قلبمو باور كن

راستی آن چیزی که سال ها پیش بردی حالا کجاست؟
اینگونه نگاهم نکن، دلم را می گویم.
دیوانهء تو همچنان مجنون است و زنده، این حرفها چیست؟ دشمنت شرمنده. پریشب ها
که اینجا باران آمد و انگار چند جای دیگر زلزله، یاد یک چیزی افتادم.
اول این را برایت بگویم اینجا یک بار برای همیشه زلزله آمد که تو باعث ش شدی، اینجا
یعنی دلم را می گویم، چه زلزله ای!
یک جا نشکسته و ترک نخورده توی کلبه نماند عجب قیامتی کرد بگذریم....
حرف باران بود من تصور می کنم اولین دروغ ناخواستهء دنیا را کتابهای فارسی کلاس اول به
ما گفتند تو یادت مانده؟
نوشته بود آن مرد در باران آمد این کجایش درست است؟
خودت قضاوت کن اولآ آن روز هوا صاف بود. تازه مهم تر این که تو نیامدی آن بیچاره ای که در آن
هوای صاف دیگر نتوانست مانع رفتنش شود من بودم نه تو.
اینگونه نگاه نکن چه منتی معلوم است که من منتِ روشنی آن چشمهای بی مثالت را تا
آخر دنیا می کشم فرقی نمی کند چه کسی اول می آید مهم این است که چه کسی ادامه
می دهد، چه کسی تا آخر می ماند.
راستی چرا بابا آب داد مگر همیشه روزهای هفت و هشت سالگی و بچگی هر چه
می خواستیم نمی رفتیم سراغ مادر؟
می دانی من کلی فکر کردم گناه واژه مادر این است که سخت تر از بابا می توان نوشت،
اما به یک نتیجهء دیگر هم رسیدم آنها هیچ وقت توی املا های کلاس هفت سالگی سفر
 را یادمان نداند شاید می دانستند بعضی واژه ها مثل درد، کشیدنیست نه نوشتنی.
و تو اولین کسی بودی که بعد از سالها عبور از یاد نگرفتن این لغت به من فهماندی که سفر
چه واژهء پر غصه و پر قصه ایست.
نگو خاطرات کلاس اولم را چرا برای تو می نویسم آخر تو همانی که قرار بود در باران بیاید،
نگویی که چون من مجنون سراغت آمدم هوا صاف بود، تو آن نیستی، من یقین دارم به
خدا تو همانی.
حتمآ که نباید باران از آسمانِ بیاید شاید منظور کتاب فارسیمان آسمان چشمانِ من بوده،
اگر اینگونه بوده که حق با اوست البته بعد از تو.
از اینها که بگذریم چرا دیگر نه یادی نه حرفی و درنگی و نه اشاره قشنگی. من که نخواسم
برایم ادای مجنون یا فرهاد را در بیاوری، اگر سکوتت را می شکستی، همین برایم کافی بود.
نمی دانم با من یک رنگ بودی یا مثل غروب های رنگ پریده پاییز کم رنگ؟
مهم نیست هر چه میل توست، اصل کار دل مهربان شاید هم کمی نامهربانِ پر از شیطنت
توست که خلاصه قصه آن را می توان راحت توی چشمانت خواند.
یادت هست به من قول دادی اگر باران نگیرد می آیی، باران گرفت باور نمی کنی اما ذوق
کردم که باز هم حرف تو شد. گفتم: حتمآ دلت نبوده بیایی مانده ای توی خجالت این
 چشمهای پر از التماس من.
یک آه از روی ناچاری کشیده ای و مرغ آمین هم همان دقیقه آهت را برده بالا پیش خدا
بعد ابر و بعد هم باران.
دل زلال هم عالمی دارد خوش به حالت که هنوز حرفش از ژرفش پر نکشیده مرغ آمین
پیش خداست تا آنرا برساند.
خسته ات کردم، به چشمانت بگو قطع نکنند خودم رفع زحمت می کنم. بند بند وجودم
 به تو سلام می رساند.


+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت10:50توسط صبا | |

گر چه خسته ام، گر چه دلشکسته ام، باز هم گشوده ام دری به روی انتظار
تا بگویمت هنوز هم به آن صدای آشنا امید بسته ام.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت11:15توسط صبا | |

اینجا دیدار موج می زند و اوج، هوای پرواز به صعود قلهء یک فتح بی نظیر را کرده است،
خلوص و خلسه در آمیخته اند، چنان که ساحل روی فوران دردِ موج های آواره بی امان
تاب می خود و دستی نامرئی شاید شبیه دست های تو بی آنکه بخواهد بشناسمش
چینی نازک تنهاییم را با طرحی از مخمل رویایی یک پونهء وحشی بند می زند. کسی
حادثه را خبر می کند و عکس احساس برنده شدنم روی حوض بلوری اندیشه می افتد،
باران یک ریز گوی سبقت را از اشک می رباید. صدای موزون و لطیف اسارت یک رها در
قفس آسمان چشم خیره شدگان به سرنوشت را آزار می دهد و من همچنان تا رسیدن
به تو پارو می زنم.
قرار ما تمام جزیره های ناشناخته، نرسیده به هیچ، زیر آلاچیق های آرزو
 جنب نخستین جای پایی که روی برف می ماند، نزدیک خدا، آسمان هفتم
 در همسایگی ملکوت، اوج الهام و رسیدن به آنچه مولانا می جست،
هر کجا که مطمئن می شوم دیگر بی دغدغه تو برای منی.
حالا از دورِ نزدیک، یک ضریح غرق کبوتر، یک طاقچه پُر شعر حضرت حافظ، یک ایوان سرشار
از شمعدانی های صورتی و تا ته دنیای عاشقی را تقدیمت می کنم.
الهی اونی که دوسش داری بیشتر از تو دوست داشته باشه، بی قراریش انقدر سر به فلک
بزنه که نه غرور تو بشکنه، نه دل اون، اون وقت اهل آسمون یه کاری کنن که اون همونی بشه
که تو می خوای.

                                   نیمه ی شعبان مبارک.


+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت19:27توسط صبا | |

باید از محشر گذشت. لجنزاری که دیدم سزای صخره هاست!
گوهر روشن دل از کام جهانی دیگر است! عذر می خواهم پری!
من نمیگنجم در آن چشمان تنگ.....
با دل من آسمان ها نیز تنگی می کند.....!
شاخه ذلفی گو مباش، آب دریاها کفاف تشنه این درد نیست!
جوی باریک عزیزم راه خود گیر و برو! یک شب مهتابی از این تنگنای
بی فراز کوه ها پر می زنم.
میگذارم میروم، ناله خود میبرم، درد سر کم می کنم....
چشم هایی خیره می پاید مرا ، غرش تمساح می آید به گوش، کبر فرعون و سحر
صامریست!
دست موسی و محمد با من است!
میرویم وعده آنجا که با هم روز و شب را آشتیست، صبح چندان دور نیست.


+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت11:38توسط صبا | |

پیاده آمده ام
بی چارپا و  بی چراغ
بی آب و آینه
بی نان و نوازشی حتی
تنها کوله ای کهنه و کتابی کال
و دلی که سوختن شمع نمی داند
کوله بارم
پر از دشتهای بی آهو
پر از حرفهای ناگفته برایت
پر از نگاه کودکانی
که شمردن تمام ستارگان ناتمام آسمان هم
آنه را به خانه خواب نمی رساند
می دانم
کوله ام سنگین و دلم غمگین است
اما تو دلواپس نباش
نیامدم که بمانم
تنها به اندازه نمباره یی کنارم باش
تمام جاده های جهان را
به جستجوی نگاه تو آمده ام
پیاده
باور نمی کنی؟
پس این تو و این پینه های پای پیاده ی من
حالا بگو
در این تراکم تنهایی
مهمان بی چراغ نمی خواهی؟

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت20:0توسط صبا | |

تـــــــــرا من چشم در راهـــــم. شـباهـنگام
کـه مـی گیـرنـد در شـاخ " تـلاجـن" سایه ها رنگ سیاهـی
وزان دلخســـتگانت راســــت انــــدوهی فراهــــــــــم
تــــــرا من چشم در راهــــــــــــــم.

شـباهنگام، در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند؛
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به بـای ســرو کوهـی دام
گـــــرم یــاد آوری یــا نه ، من از یــــادت نمی کاهـــــم

تــــرا من چشم در راهــــــــــم.

+نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت12:10توسط صبا | |

پیش همه شدم زرد روی

او که مرا برده ز رخ آبرویی

او که مرا هیچ ز یادش نبرد

رفت و غمش را به دل من سپرد

لحظه دیدار به پایان رسید

روز فراغ و غم هجران رسید

روز وداع لحظه مرگ من است

فصل خزان زردی برگ من است

گر چه شدم پرپر این عشق پاک

باز تو در قلب منی زیر خاک

عشق کند جام صبوری تهی

آه منم صاحب عشق تهی

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت20:7توسط صبا | |

یادم باشد که روز و روزگار خوش است و تنها دل ما دل نیست
یادم باشد جواب کینه را با کمتر از مهر و جواب دورنگی را با کمتر از صداقت ندهم
یادم باشد در برابر فریادها سکوت کنم و در براب سیاهی نور بباشم
یادم باشد از چشمه درس خروش بگیرم و از آسمان درس باک زیستن
یادم باشد سنگ خیلی تنهاست....
یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند
یادم باشدبرای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام...
نه برای تکرار اشتباهات گذشتگان
یادم باشد هر گاه ارزش زندگی از یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی قربانگاه
می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن ÷ی ببرم
یادم باشد می توان به گوش سبردن به آواز شبانه دوره گردی که از سازش عشق می بارد به
اسرار عشق بی برد و زنده شد
یادم باشد معجزه قاصدکها را باور داشته باشم
یادم باشد هیچگاه لرزیدن دل را بنهان نکنم تا تنها نمانم
یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم
یادم باشد زنده ام
یادم باشد خواهم مرد.

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت17:22توسط صبا | |

تا سايه های تنهايي را

از نگاهمان بزداييم

تا سوژه های جدايی را

در پناه عشق

از قصه های زندگی بيرون كشيم

با من بيا تا زنجير طلا ئی آرزوها را

در گردن لحظه ها بياويزيم

و صادقانه از دل و گل سخن بگوييم

با من بيا

تا شكوفايی گلهای بهاری را تماشاگر باشيم

تا گياه تنهايی را گره بزنيم

حتی تنهايی يك گل تنها را باور نكنيم

تا بر گلبانك عشق شنواتر باشيم

بامن بيا...... با من بيا.....

تا صفای رود را تعبير كنيم

تا بی كرانه های دريای اميد جاری باشيم.

+نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت9:45توسط صبا | |

چشمانم تو را می جويند، تمام شب و روز..... تو كجايی

نازنينم

شكوه دارم از فاصله ها كه روزهای انتظار را طولانی كرده!

شبها با ماه و روزها با خورشيد از تو سخن می گويم....

ای ستاره شبهايم و خورشيد فروزانم،


چرا آسمان را ابری می كنی و بارانی و مرا در انتظار ديدارت می گذاری

برای نظاره ات همه چشم تنگ كرده اند ، به آسمان.

+نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت17:56توسط صبا | |