|
راستی آن چیزی که سال ها پیش بردی حالا کجاست؟
گر چه خسته ام، گر چه دلشکسته ام، باز هم گشوده ام دری به روی انتظار
اینجا دیدار موج می زند و اوج، هوای پرواز به صعود قلهء یک فتح بی نظیر را کرده است،
باید از محشر گذشت. لجنزاری که دیدم سزای صخره هاست!
پیاده آمده ام
تـــــــــرا من چشم در راهـــــم. شـباهـنگام
پیش همه شدم زرد روی او که مرا برده ز رخ آبرویی او که مرا هیچ ز یادش نبرد رفت و غمش را به دل من سپرد لحظه دیدار به پایان رسید روز فراغ و غم هجران رسید روز وداع لحظه مرگ من است فصل خزان زردی برگ من است گر چه شدم پرپر این عشق پاک باز تو در قلب منی زیر خاک عشق کند جام صبوری تهی آه منم صاحب عشق تهی
یادم باشد که روز و روزگار خوش است و تنها دل ما دل نیست
تا سايه های تنهايي را
چشمانم تو را می جويند، تمام شب و روز..... تو كجايی
|
About![]()
Home
|