تبليغاتX
قلبمو باور كن

قلبمو باور كن

امشب به آسمان می نگرم

نذر می کنم
نذر هفت نگاه
هفت لبخند
هفت بار نشستن زیر بید مجنون
هفت شاخه گل سرخ
هفت شاخه بهار نارنج

امشب
من نذر می کنم
هفت روز زودتر از خورشید بیدار شوم
و هفت شب دیرتر از ماه بخوابم

امشب
نذر می کنم هفت روز روزه بگیرم
و وقتی فاصله ها غروب کردند با نام تو افطار کنم

امشب
من نذر می کنم اگر بیایی
هفتاد هزار سال کنارت بمانم

امشب
من نذر می کنم
هفت بار الرحمن بخوانم

امشب
 من نذر می کنم
هفت شب هفتاد ستاره بشمارم

امشب
من نذر می کنم  اگر بیایی
هفت بار بمیرم و دوباره زنده شوم

امشب
من نذر می کنم اگر بیایی....
هفت بار به دورت بگردم
هفت بار پیاده به آسمان بروم
هفت بار تو را از خدایم می خواهم

                                  هفتاد هزار بار شکر می گویم.

                                       "التماس دعا"


+نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت17:56توسط صبا | |

اشتباه نشود روح مجنون هرگز کسی را که از عشق خسته شود نخواهد بخشید و من از
آنهایی هستم که اگر روحِ سر فصل عاشقی های دنیا از من آزرده باشد خواب به چشمم
نخواهد آمد، راستی نکند نقاشی های ناشیانهء این قلم فرسوده خاطر نازنینت را رنگ
آزار بزند و نکند گمان کنی من از آن همسفرهایی هستم که میان راه خستگی را بهانه
می کنند و شهامت اعترافش را ندارند. به خدا به سختی قسم می خورم و به سختی هم
می نویسم.
من هنوز همان مسافر روزهای نخستم که اگر گاهی چیزی را فراموش کند از همسفر دانایش
می پرسد و حاضر است تا هر وقت که بخواهی برای ساختن آن قصر رویایی با پنجره های
سرخ، روزها را به دفتر خاطراتش گره بزند.
خوب می دانم به روزگار نمی شود خرده گرفت اما به عاشق چرا، گیریم که روزگار توانایی
دور نگه داشتن ما را داشته باشد تکلیف دلهایمان که دست او نیست.
نگذار تسلیم معادلهء دل و دیده شویم، نگذار غرور را بهانه کنیم. عشق دارد زیر بی اعتنایی
های من و تو بزرگ می شود، بگذار ما تربیت کنندگان خوبی باشیم.
و آخر اینکه مواظب آن چیزهایی که اگر بشکنند جبرانشان کار من و تو نیست، باش.
به امید اینکه روزی نزدیکی دلها و دست ها و دیده ها فکر نوشتن را از سرهای ما بیرون کند.

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت12:43توسط صبا | |

دل به دام تو سپردم ، بیدل از کوی تو رفتم
دل بیمار مرا دیدی و خندیدی و رفتی

راز دلدادگیم گفتم و مهتاب گریست
حال دلدادگیم دیدی و خندیدی و رفتی.

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت22:52توسط صبا | |

دوستم نداشته باش اما نرو من به همین دوست نداشتن و بی جوابی و سفر و نیامدن و ناز خریدن راضیم تو هم به همین راضی باش. من چیزی جز این نمی خواهم بگذارهمین جور مثل برفی که از کوه سرازیر می شود،مسیر آسمان را طی می کند و دوباره به دریا باز می گردد. تا همیشه با تو بمانم.

+نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت18:22توسط صبا | |

از احوالم چه می پرسی؟! پریشانم
شبیه معبدی متروک و ویرانم
خزان باریده بر من کاش می دیدی
فرو می ریزد از پوسیدگی جانم
به امید طلوعی سبز با حسرت
به دنبال تو می گردند چشمانم
تمام کوچه ها را می دیدی هر شب
تمام شهر می دانند حیرانم.
یقین دارم من ای زیباترین معبود
پس از تو می رود بر باد ایمانم
در این تاریکی بسیار با چشمت
شبی ای کاش می کردی چراغانم.

+نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت23:7توسط صبا | |